بدست صــــــاد

توی ماشین بودیم. داشت پشت تلفن آروم حرف میزد. «کیه» من گفتم. «دوس دخترمه» محمد گفت. دوست دختر؟ آن هم توی این شهر کوچک که همه همدیگر را میشناسند؟ این ها سوالایی بود که توی ذهنم میپرسیدم. دوست دخترش هم از همان دهات خودمان بود. دهاتمان شهرستان است ولی هنوز ما بهش میگوییم دهات، ولی باز هم همه همدیگر را میشناسند. کافیست شما یک بار توی خیابان با یک دختر مشاهده شوید، بدبخت میشوید، فردا دختر بهتان نمیدهند میگویند دختربازید، بولهوسید، حالا انگ اعتیاد و جاکشی بهتان نچسبانند باید کلاهتان را بندازید هوا. توی چنین شرایطی کسی دوست دختر داشته باشد هنر کرده است. «قرار گذاشتم برم ببینمش، تو هم بیا» محمد گفت. قرار؟ مگه کسخل شدی؟ اون هم توی این دهات؟ اگه بفهمند که کونت میذارند. اینها را توی دلم بهش گفتم. «باشه» من گفتم. دلهوره داشتم با خودم میگفتم اگر من را ببینند چی؟ کل شهر بابایم را میشناسند فردا بهش میگویند صــاد رفته دختر بلند کرده و او قطعاً کونم میذارد. ولی کنجکاو بودم، میخواستم ببینم اینها چجور با هم آشنا شدند، میخواهند کجا بروند که از چشم مردم دور باشند و غیره و ذلک. تو ماشین بودیم داشتیم میرفتیم خانه دختره که ببینیمش. از خودش نپرسیدم که چجور میخواهد ببیندش،کجا میخواهد ببرتش، خواستم خودم ببینم. رسیدیم محله‌شان. توی محله یک کوچه بنبست بود که ته آن کوچه خانه ی دوست دختر محمد بود. نزدیک کوچه بنبست که شدیم محمد زنگ زد به دختره و گفت بیا بیرون. ما آرام آرام داشتیم به کوچه نزدیک میشدیم. دلهوره داشتم. محمد شیشه ی سمت من را کشید پایین که بهتر بتواند ته کوچه بنبست را ببیند. آرام آرام از جلو کوچه بنبست داشتیم رد میشدیم که من یک لحظه به ته کوچه نگاه کردم، دیدم دختره از سر ذوق دارد بالا و پایین میپرد میخندد و برایمان دست تکان میدهد. محمد هم میخندد و ذوق میکند. بعد دیدم داریم دور میشویم از کوچه، به محمد گفتم کجا میری؟. «خودت بگو دیگه، کار من تموم شد، برنامت چیه؟» محمد گفت. «کارت تموم شد؟ همین؟ با دوس دخترم قرار دارم این بود؟» من گفتم. «آره دیگه پس میخوای چی باشه» محمد گفت. اونجا یک بغضی بیخ گلویم را گرفت، خفه شدم. آنها حتی همدیگر را درست ندیدند، از فاصله ی بیست متری آن هم از توی ماشین. جالب اینجا بود که به همین وضع هم راضی بودند. خلاصه دوستان از این داستان نتیجه بگیرید که اگر یار دارید و داخل یک شهر بزرگ هستید بروید قرار بگذارید دست هم را بگیرید همدیگر را ببوسید، بغل کنید، هر گهی دوست داشتید بخورید و برای افرادی همچون دوست من محمد دعا کنید، گناه دارند. راستی مزخرفتر از این هم میشد یک پست را تمام کرد؟

Advertisements