Gamesome

اولین شکست عاطفی

همیشه در گروههای سرود شرکت میکردم میشود گفت پایه ی ثابت گروه سرود مدرسه بودم، نه به خاطر اینکه صدایم خوب باشد ها! نه! برای اینکه از کلاس فرار کرده باشم به بهانه ی تمرین گروه سرود. کلاس دوم راهنمایی بودم، آن سال هم برای گروه سرود اسم نوشتم. معلم مسئول گروه سرود معلم ریاضیمان بود. ما همیشه یک نفر داشتیم برای تک خوانی، صدایش خوب بود، و هر سال او میشد تک خوان، متاسفانه آن سال مدرسه اش را عوض کرده بود، و تک خوان نداشتیم. معلم گفت خب پس از همه ی بچه ها تست صدا میگیریم همینجا. همه توی کلاس بودیم، چند تا از بچه ها خواندند، بین بچه ها یک بچه سوسول بود که هر کی شعر را میخواند یک ایراد میگرفت، به یکی میگفت صدای کلفت به درد تک خوانی نمیخورد به یکی میگفت صدایش دو رگه است خلاصه به هر کسی یک گیری میداد. بعد نوبت به من رسید. یک بیت روی تخته سیاه نوشته بود که باید با آهنگ خود سرود میخواندیمش. خلاصه ما هم نفس گرفتیم و شروع کردیم به خواندن، به طرز فجیعی رفته بودم توی حس، همینجور که داشتم میخواندم یکهو دیدم همه برگشتند و من را تعجب ناک نگاه میکنند، توی دلم میگفتم به به عجب صدایی دارم، همه از صدای خوبم تعجب کرده‌ند. تا اینکه معلم گفت بس است دیگر بعدی!. بچه سوسوله برگشت گفت تک خون لهجه دار نمیخوایم. این را که گفت اصلن مات و مبهوت شدم، نمیدانستم چی بگویم. «من؟ لهجه؟ من لهجه دارم؟ بابات لهجه دار است بدبخت سوسول» اینها را توی دلم گفتم، ولی در کل سکوت کردم. خلاصه  معلم از همه تست گرفت و آخر هم همان بچه سوسول شد تکخوان گروه. از مدرسه بیرون آمدیم با دوتا از دوستانم داشتیم تا خانه قدم میزدیم. من همش توی دلم بود، بهم برخورده بود که بهم گفته بود لهجه داری. توی راه هم یک کم به بچه سوسوله فحش دادم جلو بچه ها که همش از همه ایراد میگرفت و بچه ها هی من را تایید میکردند، «برگشته به من میگه لهجه داری؟ لهجه؟ من؟ من لهجه دارم؟» من از بچه ها پرسیدم، یکهو دیدم دستپاچه شدند هر دویشان، اولش تته پته کردند بعد لبانشان را غنچه کردند (وقتی که میخواهی بگویی نمیدانم و اینها، اونجوری) به هم نگاه کردند بعد دوباره به من نگاه کردند گفتند «نــــُـُـُــــَـَـَـَـه». به حرکتشان شک کردم، با خودم گفتم چرا اینجوری شدند یکهو. تا رسیدم خانه یک راست رفتم سراغ واکمن، آن زمان هر کسی موبایل نداشت، و ام پی تری نبود، واکمن را گرفتم و صدای خودم را ضبط کردم، همان قطعه شعری که توی کلاس خواندم را دوباره خواندم و ضبط کردم. بعد پلی کردم …. و همانجا نشستم گریه کردم. حالا فهمیدم چرا بچه ها توی کلاس تعجبناک نگاهم میکردند، حتمن توی دلشان میگفتند این یارو چقد اعتماد به نفس دارد که با این لهجه دارد تک خوانی میکند، چقدم توی حس رفته، هه هه هه هه!. قلبم شکست، صدای شکستنش را شنیدم. آخ. تا چند روز حرف زدنم نمیامد، تا اینکه با لهجه ام کنار آمدم، آدم باید با سختی و مشکلات زندگی‌اش کنار بیاید دیگر.

پ.ن 1 : اون بخش گریه فقط جنبه ی طنز داشت وگرنه مرد که گریه نمیکنه .

پ.ن 2 :هیچی.

اصحاب کهف را به رقابت دعوت میکنم

چشمانم بسته بود، یکهو صدایی به گوشم رسید، یکی داشت محکم به در میکوبید، یکم صبر کردم که بروند در را باز کنند، دیدم هنوز دارند در را میکوبند، صدا بلند و بلندتر میشد، «یکی بره درو باز کنه، اه» داد زدم. یکهو همگی با هم شروع کردند من را صدا زدن، «صـــَ نگران نباش الان میاییم تو» «صــَ خوبی ؟ طوریت نشده که» «صــَ صبر کن الان درو میشکنیم»، درو میشکنیم؟ چرا درو بشکنید؟ چی شده؟ اینها سوالاتی بود که در ذهنم میامد. مادرم هم با صدای لرزان داشت از بقیه میپرسید «چی شده؟ سالمه ؟ حالش خوبه؟ » و همه داشتند دلداریش میدادند. من هنوز چشمانم را باز نکرده بودم، چشمم را باز کردم دیدم توی اتاقم هستم، چراغها روشن است، واسه ی خودم هم سوال بود که چی شده؟. هنوز داشتند در را به قصد شکستن میکوبیدند. بلند گفتم نزنید بابا اومدم درو باز کنم. در را باز کردم دیدم چارتا پلیس دم در با یک تبر بزرگ در دستشان ایستاده اند، و همه هاج و واج من را نگاه میکنند، چشمانم را خاراندم و با حیرت به آنها خیره شده بودم، چند ثانیه داشتم بهشان نگاه میکردم. یکی از پلیسها رو کرد به دایی‌ئم گفت «این هفت سالشه؟»، دایی‌ئم هم گفت «خداروشکر سالمه». پسر عمویم هم آنجا بود، گفت چته؟ خوبی؟ جاییت درد نمیکنه؟، گفتم اینا کیین؟ اینجا چه خبره؟ چرا باید جاییم درد بکنه ؟. مادرم من را دید، چشمانش از شادی پر اشک شد و من هنوز نمیدانستم چه خبر است. توی راهرو پر آدم بود، حتی همسایه ی پایینی که من ازش بدم میامد هم آمده بود. تلفن زنگ خورد، مامانم گوشی را برداشت گفت خداروشکر سالمه بیا با خودش حرف بزن، گوشی را دادند به من، بابایم بود، او هم ازم میپرسید که حالم چطور است، سالمم و غیره و ذلک، و من هنوز نمیدانستم چه خبر است. پسر عمویم پلیسها و همسایه‌مان را تا بیرون همراهی کرد وآمد پرسید که اون داخل چی شده بود؟ چه بلایی سرت اومده بود؟ که من جواب دادم «خواب بودم» بعد همگی با هم شروع کردند به قه قهه زدن، خیلی بلند خندیدند، مثل بمب منفجر شدند از خنده و من داشتم چایی میخوردم و نمیدانستم چه خبر است. بعد پرسیدم قضیه چیه ؟ چی شده؟. قضیه را برایم گفتند و الان برایتان میگویم که چه شده بود.

از مدرسه برگشته بودم، خسته و کوفته. نشستم و دو ساعت با داداشم پلی استیشن بازی کردیم. تقریباً ساعت ده و نیم شب بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم، رفتم که بخوابم. آن زمان ما سه بچه بیشتر نبودیم، من و برادرم و خواهرم که هر سه توی یک اتاق میخوابیدیم. رفتم تو اتاق که لباسم را عوض کنم و بخوابم، در را قفل کردم و لباسم را عوض کردم و دیگر یادم نمیاید چی شد، لابد خوابم برد. از ساعت ده و نیم تا ساعت دوازده کسی نیامده بود که ببیند در اتاق قفل است. ساعت دوازده مریم میاید که بخوابد، دست گیره را میکشد میبیند در قفل است. در میزند اول، میبیند کسی در را باز نمیکند. صدایم میکند، میبیند جواب نمیدهم. عصبانی میشود و در را میکوبد، باز هم جوابی نمیشنود. نگران میشود و مادرم را صدا میکند، بعد دوتایی با هم در را میکوبند و صدایم میزنند، ولی جوابی نمیشنوند. تا پومزده دقیقه مدام به همین صورت در میزنند و صدایم میزنند. تا اینکه همسایه ی پایینیمان که یک مرد انگلیسی بود با لباس خواب میاید بالا و میگوید که فردا صبح باید برود اداره و اینکه چرا انقدر شلوغ میکنید، مادر و خواهرم آن زمان انگلیسی بلد نبودند، و نهایت بهش میگویند «اوکی». یارو هم بر میگردد خانه ی خودشان، باز این دو شروع میکنند در زدن و هوار کشیدن. مادرم میبیند فایده ندارد زنگ میزند پسر عمویم که صـــَ رفته تو اتاق در رو هم رو خودش قفل کرده، هر چی هم در میزنیم در رو باز نمیکنه. پسر عمویم میرود دنبال دایی‌ئم و با هم میایند خانه ی ما. بعد چار نفری در را میکوبند و من را صدا میزنند، باز هم جوابی نمیشنوند. در همین حین شریک بابایم هم خبر دار میشود و او هم خودش را میرساند خانه ی ما. شریک بابایم به بابایم زنگ میزند و قضیه را برایش توضیح میدهد، بابایم توی شهر نبود، کاری برایش پیش آمده بود و رفته بود به یک شهر دیگر. حالا همه خبر دارند و همه نگرانند. دایی‌ئم میرود پایین ساختمان که سرایدار را پیدا کند که با کلید زاپاس در را باز کند، ساعت یک و نیم نصف شب بوده، و سرایدار توی اتاقش نبوده، خدا میداند آن وقت شب کجا بوده، خلاصه هر جا بوده خوش به حالش. پایین ساختمان دایی‌ئم یک پلیس میبیند، سریع میرود پیشش و قضیه را برایش میگوید، پلیس میپرسد خواهرزاده ات چند سالش است، دایی‌ئم میگوید هفت سال، که من آن موقع تقریباً چارده یا پومزده سالم بوده. دایی‌ئم این دروغ را میگوید که پلیسها زودتر بیایند. پلیس هم با بیسیم به چند تا از همکارانش که آن نزدیکی بودند خبر میدهد که بیایید و یک تبر هم بیاورید که در را بشکنیم. بعد دایی‌ئم با چارتا پلیس میاید خانه، مادرم تا پلیسها را میبیند دلهره‌اش بیشتر میشود. پلیسها کارشان را شروع میکنند، اول در میزنند، میبینند فایده ندارد با تبر می‌افتند به جون در. مادرم قرآن بر میدارد و از صفحه ی اول شروع میکند خواندن، خواهرم هم آیة الکرسی را هی زیر لب زمزمه میکند، پلیسها هم دارند در را میشکنند، دایی و پسر عمویم و شریک بابایم دارند با دلهره پلیسها را نظاره میکنند که دارند در را میشکنند، داداشم هم دارد پلی استیشن بازی میکند . . .

هنوز وقتی یادم میاید که چجور خوابم برده بود خنده ام میگیرد، من اصلاً با چراغ روشن خوابم نمیگیرد، چطور شده که من با چراغ های روشن خوابم برده؟ ولی ته دلم همش آرزو میکنم که باز اینجوری خوابم برود ولی اینبار در قفل نباشد.

سفر های علمی قسمت آخر

این چند روز خیلی حالم از آلمانی ها به هم خورد. مایک می گفت اگر زباله بریزید زمین امکان دارد یک نفر بیاید و بگوید که از روی زمین برش دارید، اگر بر نداشتید حق دارد زنگ بزند پلیس، و اگر زنگ بزند به پلیس کونتان پاره‌ست. همه ی مغازه ها بلا استثناء ساعت هشت شب تعطیل میکردند، یعنی ساعت هشت به بعد شهر به معنای واقعی میمرد، هیچ جانوری به جز ما توی خیابان پرسه نمیزد، ماشین هم رد نمیشد حتی. با این حال بعضی ها که بودند، پشت چراغ عابر پیاده می‌ایستادند در صورتی که هیچ ماشینی از آنجا رد نمیشد. آدم انقدر قانون مدار؟. تازه سگ هم زیاد داشتند، تعداد سگها از آدمهای جوان بیشتر بود. همه هم خوشگل بودند، آدم حوصله اش سر میرفت، یک زشت هم پیدا نمیشد به ما پا بدهد. توالت هایش هم آب نداشت، یعنی وقتی کار بزرگ انجام میدادی آب نبود که … بگذریم!.

سعد حاتم، همان که میخواست فاک اِ بیـــچ هم دو روز آخر بار و بندیل را بست و رفت سوئد پیش پسر عمویش، آخر هم نتوانست فاک اِ بیــچ بای میستِیک، دلمان برایش تنگ شده بود این دو روز آخر، راستی گفتم که گاندی را هم نمیشناخت؟ بله گاندی را هم نمیشناخت، عکس گاندی روی دیوار بود، دید گفت این کچله کیه ؟ پرزیدنت آلمان بوده؟. هیچ کس تعجب نکرد، دیگر برایمان عادی شده بود، با ملایمت برایش توضیح دادیم که گاندی کی بوده. ادهم هم این اواخر دچار شکست عشقی شده بود، کم حرف میزد، توی جمع چت میکرد، حواسش جمع نبود، تا این روز آخر دیگر با هم بحثمان شد، و فردایش آمد گفت که قضیه چیست و چرا اعصاب ندارد. عزیز هم این اواخر یک رفیق پیدا کرده بود هر شب میرفت خانه‌شان، رفیقش خانم بود، پنجاه و چند ساله از آلمان، سوژه اش کرده بودیم، هر روز که میامد میپرسیدیم مامانبزرگ حالش چطور بود؟ و از این با نمک بازیها. بقیه ی بچه ها هم شاد و شنگول بودند مثل همیشه.

روز آخر با مایک و بچه ها رفتیم رستوران آلمانی که غذای اصیل آلمانی بخوریم. من یک چیز سفارش دادم که بهش میگفتند ویل، فیله بود به سبک استیک، مزه‌ش هم خوب بود بد نبود، نصفش را خوردم، نتوانستم بیشتر بخورم. بعضی ها هم که معتقد بودند گاوهای آنجا به روش اسلامی سر بریده نمیشوند هم ماهی سفارش دادند. توی رستوران مایک برای خودش بیــر سفارش داد، بعضی از بچه ها هم بیـــر سفارش دادند که کم نیاورده باشند. همانطور که غذا میخوردیم مایک چند تا خاطره تعریف کرد و خندیدیم و بچه ها هم خاطراتی گفتند. بعد مایک در حین خوردن از بچه ها پرسید که وقتی برگشتید دبی اولین کاری که میکنید چیست؟. یکی گفت میرود و تخت خوابش را بغل میکند، یکی گفت میرود دوست دخترش را میبیند (حوق!)، به جِیکر رسید، جیکر گفت «من میروم و توالت خانه یمان را میبوسم!» این را که گفت مایک دست از جویدن لقمه اش برداشت، بچه ها هم پخش شده بودند روی زمین. باز جیکر همینجوری ادامه داد گفت «اینجا آب نداره، من با شیر دوش حموم خودمو میشورم» و ما هی میخندیدیم، که مایک با خنده گفت «من دیگه سیرم». بعد اینکه که کلی خندیدیم مایک گفت بیــرها را از روی میز جمع کنید که یک عکس دست جمعی بگیریم، عکس را سعید گرفت. همه ی بچه ها نبودند، بعضی ها هم بودند که خیلی مسلمون بودند و کلاً نیامدند رستوران. قرار شد با همین بچه ها سال بعد طی یک سفر علمیه دیگر برویم بارسلونا. عووووف چه شود اگر بشود …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: